زمان ، هزاره سوم ، حدود ساعت هشت
زمین ، مسافر حیران ، به دور خود می گشت
و آدمی ، که به شبتاب عقل می بالید
اسیر پیله او بود و روزگار پلشت
دوباره بارش مسموم سرب بر تن عشق
دوباره رویش فولاد و زخم از دل دشت
غرور مزرعه پژمرد زیر بار کلاغ
سراب ، دهکده را برد و از سر آب گذشت
صدای جارچی از پشت کوه می آید
زمان ، هزاره سوم ، درست ساعت هشت
او...
باران بباران
باران که می شوی
بر حباب دودزده آسمان شهر
باور می کنم که هنوز
براي ميهمان کردن ريه های بودن
به يک فنجان، آبی حضور
ميزباني هست
باران که مي شوی
بر تحمل حقير جوی های تا گلو زباله
که بی جنبگی را
به صورت خيابان تف می کنند
باور می کنم که هنوز
برای زدودن گندواره های دست ساز بشری
اميد عنايتی هست
باران که می شوی
در کالبد شيارهای ماقبل تاريخی گونه هايم
تا بشويی رسوبات دردهای هزاران ساله را
باور می کنم که هنوز
برای گريز از انفجار اين قلب زخم دار
دريچه اطمينانی هست
باران که می شوی ...
غزل انتظار
تقديم به ساحت مقدس ناجی موعود ؛ که اين روزها عجيب کم دارمش
چگونه دل بسپارم ؛ به آيه های صبوری ؟
که خون تازه نشسته ؛ به تازيانه دوری
چگونه قصه بخوانم ؛ برای دختر فردا
که لانه کرده به گوشش ؛ کلاغ « زنده به گوری »
چه نغمه ای ؟ چه نگاهی ؟ چه آيتی ؟ چه پناهی ؟
چه انتظار و قراری ؟ چه اعتبار و غروری ؟
در اين کوير هميشه ؛ من آن شکسته رباطم
که دلخوشم به سراب مسافران عبوری
منم که تيره و گنگم ؛ پر از چگونه و اما
تويی که مثل حقيقت ؛ سوار مرکب نوری
به حفره حفره قلبم ؛ سری بزن که بدانی
برای اين تن تنها ؛ تو يک قبيله حضوری
نسل ....
ما ؛ نسل سرسپردهء بوق و کليشه ايم
تنديس هرگزيم و سرود هميشه ايم
فرهادهای خستهء اين بيستون سرد
با دست پر ز تاول خالی ز تيشه ايم
ما ؛ شيشه ترک ترک از مشت سنگ سخت
يا سنگپاره های گرفتار شيشه ايم
از ساقه تکيده و بی برگ و بارمان
پيداست ؛ قرنهاست عزادار ريشه ايم
یا حبیب قلوب الصادقین
هبوط
شب از ردای برفی من پاک می شود
وقتی که قطره قطره دلم خاک می شود
گلواژه های باور من می شود غبار
می رقصد و مسافر افلاک می شود
روحم که زخم خورده يک عشق کهنه است
پر می کشد ؛ کبوتر چالاک می شود
بايد گذشته باشم ازين جاده هبوط
وقتی صدای پای من ادراک می شود
وقتی که ذهن خسته اسطوره های شهر
در حسرت سراب عطشناک می شود
وقتی غرور سنگی مردان بی عبور
بازيچه لبان هوسناک می شود
اين ؛ مثنوی فروش سر راه بود و هست
آن ؛ شاعر حماسه ترياک می شود
آخر کجای حادثه شعر حضور ما
تصوير سبز آيه « لولاک* » می شود
* اشاره به حديث قدسی « لولاک ؛ لما خلقت الافلاک » که درآن خداوند متعال دليل خلقت آسمانها و زمين را ؛
وجود عزيز حضرت رسول (ص) بيان می فرمايد .
آخرین مستطیل سفید
روی تن خاكستری آسفالت ، در امتداد كاروان مستطيل های سفيد ،
سوار بر آمبولانسی با شيشه های مات ، به شتاب می تازيم .
سعيدی نژاد ، من ، و امانتی پيچيده در ملحفه سفيد كه در راه بازگشت
است و آنجا كه پيكر سنگين تاير آمبولانس ، بر بدن سفيد آخرين مسافر
كاروان مستطيل ها بلغزد ، با خاك هماغوش خواهد شد .
سيلی داغ آفتاب بعد از ظهر مرداد ، بر چهره هامان می كوبد ، و به جز
خرناس های مداوم موتور آمبولانس كه سينه سكوت را می شكافد ،
صدايی نيست .
سعيدی نژاد ، مثل هميشه آرام و كم حرف فرمان را چسبيده و جاده را
می پايد .
به جاده چشم می دوزم و مبهوت ماجرای خودكشی كا روانيانی می شوم
كه يكی يكی و به شتاب خود را به زير پيكر آمبولانس پرتاب می كنند ،
و مرگ هر كدام ، ناقوسی است كه نزديك شدن لحظه موعود را فرياد
می كند .
******
روی تن داغ و خاكستری آسفالت ، در امتداد كاروان مستطيل های سفيد
كه تا افق امتداد دارد ، به شتاب می تازيم .
من ، سعيدی نژاد و امانتی پيچيده در ملحفه سفيد .
راستی ! تا لحظه موعود ، چند مستطيل سفيد باقی است ؟
خاطره
ضربه های انگشت اشاره
هفت بار ؛ يک شماره
دود ؛ دود ؛ بوق اشغال
حرکت از نو ؛ دوباره دوباره
يک سلام پريشان قرمز
يک سلام پريشان آبی
زير پای سکوتی تب آلود
گفتگو می شود نيمه کاره
توی دفترچه آشنايی
خط به خط باغ گل بوده اما
شخم پاييزه حالا نشسته
جای گلهای سرخ بهاره
روی سرشاخه سرد دستی
يک گل کاغذی می شکوفد
بغض می جوشد از کنج چشمی
نامه ای می شود پاره پاره
هر کسی نوبتش باشه ميره
صد تا جون داشته باشه ميميره
خوب يا بد ؛ فقير يا که غنی
صبح فرخنده يا شب تيره
يکی خسته اس ز موندن و مونده
واسه رفتن بهونه ميگيره
يکی از راه نيومده اسمش
تو کتاب مسافرا ميره
« طوسی »* ميگه که مرگ بيداده
بازی ناگزير تقديره
« رومی »** اما براش حکايت مرگ
يکی از حلقه های زنجيره
حالا که رفتنی شديم همه مون ...
تا بجنبی بهت ميگن ديره ...
واسه چی حرص ميزنيم الکی ؟
چه نيازی به بخل وتزويره ؟
گفتن اين قصه ها رو قبلا هم
کله ها جای ديگه درگيره !
* اگر مرگ داد است بيداد چيست ؟ ز داد اينهمه بانگ و فرياد چيست ؟
« فردوسی طوسی »
** از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم زحيوان سرزدم
« مولانا جلال الدين محمد ملقب به رومی »
مغازله
و عشق ...
نام مقدس توست .
... و عاشق ؛
... و معشوق .
و زندگی ...
لحظه های معاشقه با تو ؛
ای عشقباز نخستين .
شباهنگام
سرزده از راه می رسد ؛
با کوله بار خاطره بر دوش ؛
شعر خيال تو ...
تا خواب چشم من ؛
شبگرد کوچه های آرزوی تو باشد .
بودن یا نبودن ...
چه فرق می کند
تو را داشته باشم يا نه .
وقتی به يمن باختهای هماره ...
... می دانم
می توان تنها به بودن تو دلخوش بود .
اقتصاد عشق
تو ...
تنها پول رايج در قلمرو منی .
تو ...
که دلواپسيهايم را ؛
به زير خط فقر می بری .
و لحظه های سرخوشيم را ؛
به توليد انبوه می رسانی .
مرکز ثقل
تصوير تمام قدت را ...
در ميدانگاهی ذهنم
حجاری کرده ام .
حالا ...
حيات خلوت من ؛
نمايشگاهی است ...
با فقط يک تنديس .
راز
بی تو ...
حتی بهشت هم
... از گلوی دلم پايين نمی رود .
عشق ؛
شايد همين باشد !؟
رهاورد
چيزی جوانه زد
آن صبح در بهار ؛
وقتی که دست دوست
آرام و بيقرار ...
در دست من گذاشت
... يک قطعه از بهشت خدا را به یادگار .
چیزی جوانه زد
چیزی بزرگوار ...
مثل حضور صورت بی صورت نگار .
ذکر
ای برگ های سبز
ای دانه های سرخوش تسبيح
... در پنجه های منتشر باد
فرياد سرخ اناالحقتان کجاست ؟
سبزينه های تا ابد عاشق
افسوس ...
آخر کدام واژه اين شعر
آمار عشقبارگی حضرت شماست !؟
