هو العلي العظيم
براي مولايم ، كه تجلي بيكرانگي درياي عشقورزي است .
آن مرد آمد.
آن مرد با عشق آمد.
آن مردعاشق بود.
آن مرد خود عشق بود.
***
آن مرد آمد.
آن مرد با شمشیر آمد.
آن مرد بی اسب آمد.
آن مرد آمد تا بگوید، گاه شمشیر می باید بود
در پیاده نظام عشق
و گاه اسب باید شد
بر صفحه شطرنج کودکان یتیم...
***
آن مرد آمد. با دستانی از بخشش
با گام هایی از پرواز
با چشمانی از صلابت
با سینه ای از سوز
با لب هایی از صبر
با حنجره ای از سکوت
***
آن مرد آمد
سلول هایش همه تسلیم
شریان هایش سرشار از جریان زندگی
و ذره های وجودش آغشته با عطر خداوند
***
آن مرد رفت...
رفتن آن مرد ، خود آمدنی دیگر بود .
آن مرد رفت
تا یادمان بماند که
عشق هرگز نمي ميرد
و هو حي لا يموت
تق ….............. تق …….............… تق …...............…
اوايل فقط جنبه تشريفات داشت . فقط در بعضي مجالس و مراسم
به دستش مي گرفت . يك جور نشانه تشخص بود برايش. او مغرورتر
از آن بود كه عصا به دست؛ در كوچه و بازار ديده شود .
*******
تق ……............… تق …….............… تق ……...........……
حالا چند سالي مي شد كه عصا ، فلسفه وجوديش را به پيرمرد اثبات
كرده بود ؛ و در سرما و گرما همراه و همپايش بود .
*******
تق ……............… تق ……............…… تق ……............……
اين عصا بود كه در بين گام هاي پيرمرد مي دويد ؛ تك مضرابي مي زد
و پايان دوره اقتدار او را فرياد مي كرد .
*******
.......................................................……… ………… …………
من فكر مي كنم كه وظيفه اصلي عصا ، شمارش معكوس گام هاي
باقي مانده پيرمرد بود . چون هيچكس به خاطر ندارد كه بعد از رسيدن
او به پايان مسير ، آواز تق و تق يكنواخت عصا را شنيده باشد .
عاشق شو ...
و عاشق باش ،
اما با چشمان باز .
که بی عشق ...
زندگی بی معناست .
و با چشمان بسته ...
خورشید نیز تاریک .