چشم می گذارم .
در پناهگاه نگاهت .
ده ، بيست ، سي ، چهل ، ...
و می شمارم حجم نبض ثانیه ها را .
... ، پنجاه ، شصت ، ...
قايم مي شود همه بودنم ؛
... ، هفتاد ، هشتاد ، ...
در پيچ پيچ پسكوچه هاي خواستنت.
... ، نود ، صد .
چشم باز مي كنم .
به جستجوي كودكي كه پرپر مي زد .
در تب و تاب بازي شرربار حضورت .
ولي در ازدحام عصياني چهارراه بلوغ گم شد .
..........................
سك سك .
يا لطيف
پشت درياها شهري است .
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است .
‹‹ سهراب سپهري ››
پشت درياها
دل به دريا بزن . دل به آن آبي بيكران بسپار . بگذار دلت را لبريز كند . بگذار سر برود و از كرانه هاي دلت سرريز شود . بگذار در تو جاري شود . بگذار در ظرف وجودت لب پر بزند . دريايي شو . دريا شو . آبي شو . در اعماق وجودت غوطه ور شو . در جستجوي خودت دست و پا بزن . از دريا بگذر . از درياها بگذر . پشت درياها شهري است . شهر تو . شهري كه تويي . شهري كه آجر آجرش با نغمه هاي روح تو آغشته است . چشم باز كن . نگاه شو . شهر شهر توست . اگر آباد است و اگر ويران ، شهر توست . خود توست .
آستين همت بالا بزن . اراده شو . دست شو . ويرانه ها را آباد كن . كلبه خرابه ها را از نو بساز . شهر را نو بنا كن . زيبا و استوار .
بیا شهري بنا كنيم غرق در نور و عشق و لبخند .
شهري سرشار از شور و سرور و سرود .
شهري آكنده از هياهوي شاد و فريادهاي كودكانه .
شهري …
